هفت رنگ از زندگی شکلاتی یک زن

مونتــــورِ پا پَتی

غريبانه

حس غريبي دارم

هر گونه فحش آزاد است.

حس كارگري رو دارم كه اجازه نداره سر سفره آقاي خونه غذا بخوره.

اجازه نداره بحث كنه. 

كلا اجازه نداره و اين حس واسه كسي شبيه به من خيلي تلخ و دردناكه ...

از اون تلخ تر انتظار واهي براي رسيدن به كسي و جايگاهيِ كه هيچ وقت مال من نيست 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 19:36  توسط نیـکا  | 

ابلهانه

يه وقتايي هست كه نميفهمي كه دور و برت چه اتفاقي داره ميفته

يه وقتايي هم هست كه دلت نميخواد باور كني چه اتفاقي داره ميفته. اينا جفتش بده اما دومي بدتره.

اين خيلي بدتره كه بخواي خريت خودت رو باور كني و با كمال ميل بپذيريش ... از اون بدتر اينه كه خريتت رو ابلهانه دوست داشته باشي. از اون بدتر اينه كه به همه اون خريت ها و ابله بودن ها دل ببندي.

 

پي نوشت: اعترافات نيمه شبانه يك ابله

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 0:23  توسط نیـکا  | 

وقتي انتظار كسي رو ميكشي كه قرار نيست بياد صداي همه ماشين هايي كه دنده عقب ميگيرند پارك ميكنند و دستي ميكشن آزار دهنده ترين صداهاي دنياست ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 18:57  توسط نیـکا  | 

عاشقانه

همه لقب هام رو دوست دارم. هر چيزي كه به دم ام بسته شه. عاشقم، عاشقانه عاشقم. زجر ميكشم و از اين زجر لذت ميبرم. همه عاشق بودنم رو زير پوستي پنهان ميكنم كه فريادت ميكشه.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 5:1  توسط نیـکا  | 

یاد بگیریم

یاد بگیریم اگه از کسی بدمون میاد ازش درخواستی نداشته باشیم ... .

 

بدون سلام و احوال پرسی میاد توی اتاق ... نیکا جانی (از سر تنفر یا هر حس دیگه ایی) نثارم میکنه ... از سرمایه گذاری که در بارش صحبت کردی خبری نشد؟ ... معلومه که نشد ... .

 

حداقل وقتی توی اتاق بغلی داشتی حرف میزدی در رو نیمه باز میکردی و سلام میکردی بعد در باره سرمایه گذار ازم میپرسیدی این طوری حداقل تصور میکردم ... .

 

بگذریم ... حال ما خوب است ... خیلی ... خیلی خوب ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط نیـکا  | 

هیچ چیزی نمیتونه ما رو از هم بگیره

ریشه کردیم توی وجود هم ... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 16:18  توسط نیـکا  | 

خوشحال

اولین فیلم نامه ام رو نوشتم و تموم شد

این عذاب وجدانِ هیچی نشدنم جواب دادا ... .

زودی میسازمش ... زوووود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 20:37  توسط نیـکا  | 

پی اس آی لاو یو

حس DeniseLisa Kudrow) تو فیلم ps.i love you رو الان میفهمم. درک میکنمش ... منم دارم همونجوری میشم ... یا بهتره بگم شدم ... .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 20:28  توسط نیـکا  | 

بيشتر از هميشه با خودم درگيرم
از خودم بدم مياد ... چند روز ديگه 25 ساله ميشم و به چيزايي كه خواستم نرسيدم!
چيزايي كه نوشته بودم، ليست كرده بودم ... آدمي نشدم كه ميخواستم باشم ... حس ميكنم درون خودم خيلي پير شدم ... حس ميكنم تموم شدم ... .
از خودم بدم مياد واسه همه كارهايي كه ميكنم و نميكنم ... هنوز نفهميدم كه كِي بايد چيكار كنم و كِي نبايد ... .
خسته شدم از جنگيدن واسه هر چيزي ...

نوبت من تموم شده ... همين

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 21:16  توسط نیـکا  | 

هميشه خواستم بهترين باشم ... سعي كردم همه وجودم رو براي كاري كه ميكنم بزارم ... وقتي به خاطر جنسيتم و يا شرايط ديگه به چيزي كه ميخوام نميرسم ديوونه ميشم ... سرم رو تو ديوار ميكوبم و هوار ميكشم و همه چيز رو توي بوق ميكنم ... ولي امان از روزي كه فقط به خاطر شانس بيشتر يكي ديگه از چيزي كه بايد داشته باشمش و ميدونم مال منه محروم ميشه ديگه سر تو ديوار نميكوبم از تو خورد ميشم و پايين ميريزم ... چرا آدمها انقدر دسته بندي هاي عجيب و غريب دارن؟ چي ميشد اگه من دلم نميخواست تو هر جايي كه هستم بهترين باشم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 19:14  توسط نیـکا  | 

مطالب قدیمی‌تر