هفت رنگ از زندگی شکلاتی یک زن

مونتــــورِ پا پَتی

سلام

شاید دیگه اینجا ننویسم

شاید کلا دیگه ننویسم

شاید یه جور دیگه بنویسم

اینحا رو دوست دارم

پرونده اینجا بسته نمیشه

میدونین کجا میتونین پیدام کنین

یه مدتی کامنت ها رو میخونم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 4:35  توسط نیـکا  | 

زندگي هر روز اعجاب بيشتري بهم نشون ميده. چيزايي كه پسر ازم دريغ ميكنه پدر بهم ميده. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:15  توسط نیـکا  | 

حالم به هم ميخوره از من بودنم. از كسي كه هستم. نه براي كارايي كه كردم  براي كارايي كه نميكنم. براي حسرت هايي كه دارم. براي اينكه هر چقدر زور بزنم هيچي نميشم. براي تمام تلاش هاي بي فايده ام. 

ازش متنفرم و در عين حال عاشقشم. متنفرم از اينكه نميتونم نباشم كنارش. متنفرم از همه حرفهايي كه ميشنوم. كارايي كه نميشه. متنفرم از اينكه هر روز بايد با پدر و مادرم سر درآمدم جر بكشم. از اينكه بايد تيكه بشنوم كه پولت رو گرفتي يا نه. متنفرم كه حريم شخصي ندارم. 

متنفرم از اينكه بايد به كسايي دوسشون ندارم بگم كه دوسشون ندارم. 

از دنياي همه آدمها متنفرم چه خوب چه بد.

متنفرم متنفرم از همه چيز از زندگي كردن بيشتر از همه چيز متنفرم و جرات زندگي نكردن هم ندارم. 

به دنياي جديد من خوش اومدي   

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 20:42  توسط نیـکا  | 

اتاق مونتاژ

در جعبه سبز رنگ چایی های معطرم رو باز میکردم ... یه تی بگ با طعم پَشن فروت بر میداشتم ... میرفتم توی آشپزخونه و کمی با حمیدی گپ میزدم ... یک لیوان دسته دار بلور بر میداشتم و از کتری ایی که شبیه به سماور بود آب جوش بر میداشتم ... میومدم توی اتاق ... لیوان رو میزاشتم روی میز ... برمیگشتم و در رو پشت سرم قفل میکردم ... به یاد جوون اول آسایشگاه آهنگ بیروت از ابراهیم معلوف رو روی آیپادم یا آی مک پِلی میکردم ... .
روی مبل دوست داشتنی کرم رنگ لم میدادم ... .
تی بگ رو توی لیوان آب مینداختم و روسریم رو از سرم میکشیدم موهام رو باز میکردم ... بهمن رو باز میکردم و سیگاری روی لبم میزاشتم ... فندک زیپوی صورتیم جرقه میزد و سیگارم روشن میشد ... به اینجا که میرسیدم آهنگ به اوج زیباییش رسیده بود و نیم پرده ها روی ساز تن نازی میکردند و میرقصیدند ... کام ام رو محکمتر میگرفتم ... انگار به لب کسی که نبود بوسه میزدم ... با حرص ... با حسادت ... با عشق ... .
گوشه چشمم خیس میشد ... .
صبح های جمعه ها قبل از شلوغ شدن دفتر اگه کسی از دفتر آفیش نبود بهترین روزهای من بود ... .
دلتنگ همه سختی ها و خوشی های هفت ماهی ام که نفهمیدم چطور گذشت ... اتاق من اتاقم نبود ... .
اتاق مونتاژ اتاق من و همه حس های من بود ... .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:56  توسط نیـکا  | 

جبر

...، بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير،
دست از گمان بدار!
«... بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
...، سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.
... ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست
... سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
... سخن نگفت
... ستاره بود:
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
... سخن نگفت
... بنفشه بود:
گل داد و
« زمستان شکست » : مژده داد
و
رفت...

فقط برای تداعی ... تداعی ... تداعی ... .
بعضی ها به جبر میان، به جبر زندگی میکنن، به جبر هم میرن ... .
شاید برای کسانی که در جبر زندگی میکنند تنها جبر دنیا اختیار میشود ... .
به اختیار نزدیک و نزدیک تر میشوم ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 0:55  توسط نیـکا  | 

باید کاری کنم

تو افکار خودم دست و پا میزنم، چنگ میزنم به هر چیزی تا بتونم درک کنم، خیلی چیزها رو، باید بتونم متصور شم در فلان شرایط باید چه کرد، هر کس با هر میزان عقل ایی که داره توی فلان شرایط چه کار میکنه ... .
سعی کردم کمک بگیرم از دوستان، از کسانی که دوستم بودند، دقیق تر شدم به کارهایی که میکنند به جواب هایی که میدند، انگار همه ما و خود من، پسر و دختر، متاهل و مجرد جمعیتی از دختر های ترشیده ایم ... .(منظور از دختر ترشیده رفتار های نا بجا و غیر اخلاقی ترشخویی های بی مورد و زود رنجی های غیر قابل باور است)
تصمیم گرفتم بشینم توی خونه مربا و شیرینی درست کنم تا حداقل نقش دختر ترشیده رو بتونم تو زندگی خودم درست بازی کنم اما باز بین خودم و همه حس هایی که دارم از حسادت تا همه ی عقده های دیگه گیر کردم.
باید کاری کنم.
اینها برون ریزی هاییِ که باید انجام میدادم وگرنه توی گلوم گیر میکرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:1  توسط نیـکا  | 

غريبانه

حس غريبي دارم

هر گونه فحش آزاد است.

حس كارگري رو دارم كه اجازه نداره سر سفره آقاي خونه غذا بخوره.

اجازه نداره بحث كنه. 

كلا اجازه نداره و اين حس واسه كسي شبيه به من خيلي تلخ و دردناكه ...

از اون تلخ تر انتظار واهي براي رسيدن به كسي و جايگاهيِ كه هيچ وقت مال من نيست 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:36  توسط نیـکا  | 

ابلهانه

يه وقتايي هست كه نميفهمي كه دور و برت چه اتفاقي داره ميفته

يه وقتايي هم هست كه دلت نميخواد باور كني چه اتفاقي داره ميفته. اينا جفتش بده اما دومي بدتره.

اين خيلي بدتره كه بخواي خريت خودت رو باور كني و با كمال ميل بپذيريش ... از اون بدتر اينه كه خريتت رو ابلهانه دوست داشته باشي. از اون بدتر اينه كه به همه اون خريت ها و ابله بودن ها دل ببندي.

 

پي نوشت: اعترافات نيمه شبانه يك ابله

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:23  توسط نیـکا  | 

وقتي انتظار كسي رو ميكشي كه قرار نيست بياد صداي همه ماشين هايي كه دنده عقب ميگيرند پارك ميكنند و دستي ميكشن آزار دهنده ترين صداهاي دنياست ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:57  توسط نیـکا  | 

عاشقانه

همه لقب هام رو دوست دارم. هر چيزي كه به دم ام بسته شه. عاشقم، عاشقانه عاشقم. زجر ميكشم و از اين زجر لذت ميبرم. همه عاشق بودنم رو زير پوستي پنهان ميكنم كه فريادت ميكشه.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 5:1  توسط نیـکا  | 

مطالب قدیمی‌تر